معماری
خانه » نقل قول های واقعی » گاهی چقدر زود دیر می شود

گاهی چقدر زود دیر می شود

روز اول عید بود.

گل های رز قرمزی که برای محمد سفارش داده بودم را داخل ماشین گذاشتم، همه جا رنگ و بوی تازگی به خود گرفته بود.

سوار ماشین شدم و راه افتادم. یکسال ونیم پیش توانسته بودم با کلی دوندگی دفتر بیمه خود را راه بیاندازم.

روز اول کارم  را که به یاد می آورم دلم می گیرد، آن روز محمد دوست دوران بچگیم،  با لبخند همیشگیش و رزهای قرمز محبوبش وارد دفتر شد، سرزنده و بذله گو، کمی سر به سرم گذاشت و با همان لحن شیطنت آمیزش گفت که می خواهد از در مرام و معرفت در آید و اولین مشتریم باشد و به قول خودش اولین چراغ کسب وکارم را روشن کند .

مدارک ماشینش را روی میز گذاشت و خواست ماشینش را بیمه کنم، من هم ذوق زده از اولین سفارش کاری، بیمه نامه ماشین را برایش صادر کردم.

با خودم گفتم تا تنور داغ است نان را بچسبانم؛ گفتم : محمد چرا خودت را بیمه عمر و تامین آتیه بیمه پاسارگاد نمی کنی؟

محمد خنده ای سر داد و گفت :

– نکنه آرزوی مرگم رو داری؟

–  نه این چه حرفیه، خدا اون روز رو نیاره، نمی خوام یه مو از سرت کم بشه، بیمه عمر که فقط برای مردن نیست،کلی مزایا داره که می تونی از اونا استفاده کنی . اصلاً مگه آدمیزاد از آینده خبر داره ؟

محمد شیرینی اش را گاز زد و چایی اش رو هورت کشید :

– خب؟

– خب نداره دیگه !  می تونی بعد ۳۰ سال یا هر چند سال که خواستی ، به طور ماهیانه مستمری دریافت کنی ، یا همه رو یکجا با سودش بگیری، یا اگر خدای نکرده بر اثر حادثه از کار افتاده شدی، از پوشش کار افتادگی و معافیت از پرداخت حق بیمه استفاده کنی . مطمئن باش بیمه عمر و تأمین آتیه بهترین پس انداز برای زندگی خودته. تازه می تونی بعدها برای مخارج تحصیل و ازدواج نرگس وام بگیری ………….

محمد خرده های شیرینی دور دهانش را پاک کرد وخندید

–  بلند شم برم تا تو دستی دستی من رو تو قبر نکردی

در حالی که کیفش را بر می داشت جدی شد و گفت: راجبش فکر می کنم.

دو روز بعد تماس گرفت و بیمه نامه ای با حق بیمه ای ماهانه ۳۰ هزار تومان به مدت ۲۰ سال برایش صادر کردم.

به آرامکده که رسیدم، سارا و دختر محمد سر خاک بودند. تمام آرامکده پر بود از سبزه ها ، شمع ها و سفره های هفت سین ….

نرگس دختر محمد عین آدم بزرگ ها روی قبر با سنگ کوچکی می زد و پس پس می کرد . سطل آبی آوردم و سنگ را شستم.

روزی که محمد گفت سرطان دارم فکر کردم یکی از همان شوخی های بی مزه  است که همیشه راه می انداخت. به چشمانش که خیره شدم به جای شیطنت همیشگی ، قطره اشکی که از گوشه چشمانش بر روی گونه اش غلطید رو دیدم، یکباره دنیا بر سرم آوار شد.

سرطان معده لعنتی خیلی به محمد فرصت زندگی نداد و خیلی زود او را با خود برد .

قلباً از این که به محمد پیشنهاد خرید بیمه عمر داده بودم احساس رضایت می کردم . واقعاً اگر اون روز به محمد پیشنهاد خرید بیمه عمر نمی دادم چه بلایی سر خانواده اش می آمد……

در طول مدت بیماری محمد، بیمه پاسارگاد هزینه های سرسام آور درمان را تقبل کرد  و خوشبختانه محمد و خانواده اش جز درد بیماری ، نگران هزینه های بیمارستان نبودند. حتی مبلغی هم بعنوان پوشش از کار افتادگی برای گذران زندگی آرام به او پرداخت شد. خیر و برکت این تصمیم بزرگ ، پس از نبود محمد برای خانواده اش ادامه داشت.

از این که توانسته بودم بیمه عمر و تأمین آتیه را به محمد معرفی کنم تا در بزنگاه زندگی چنین حامی ارزشمندی را در کنار خود و خانواده اش داشته باشد خوشحال بودم . نیت خیرخواهانه من گواه این مسئله بود. حس مسئولیت سنگینی بر روی شانه هایم احساس می کردم .

چرا هنوز یک خانواده به دلیل نشناختن و نداشتن بیمه عمر، در زمان حادثه و بیماری متحمل رنج و درد زیادی می شوند؟ تصور این که محمدهای زیادی هستند که به کمک من احتیاج دارند من را در پیمودن ادامه راه ثابت قدم می کرد.

سارا ، نرگس را به آغوش کشید و بلند شد. با محمد وداع کردم، چقدر امسال جای اون بینمون خالیه و گاهی چقدر زود دیر می شود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *